الفيض الكاشاني
57
عرفان مثنوى ( فارسى )
ناله و غم شرح اين بگذارم و گيرم گله * از جفاى آن نگار دهدله نالم ، ايرا نالهها خوش آيدش * از دو عالم ناله و غم بايدش چون ننالم تلخ از دستان او * چون نيم در حلقهء مستان او چون نباشم همچو شب بىروز او * بىوصال روى روزافروز او ناخوش او خوش بود در جان من * جان فداى يار دلرنجان من عاشقم بر رنج خويش و درد خويش * بهر خشنودى شاه فرد خويش خاك غم را سرمه سازم بهر چشم * تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم اشك ، كان از بهر او بارند خلق * گوهر است و اشك پندارند خلق اى دريغا اشك من ، دريا بدى * تا نثار دلبر زيبا بدى من ز جان جان شكايت مىكنم ؟ * من نيم شاكى ، روايت مىكنم دل نمىگويد از او رنجيدهام * وز نفاق سست مىخنديدهام راستى و فناء فى اللّه راستى كن اى تو فخر راستان * اى تو صدر و من درت را آستان آستان و صدر در معنى كجاست * ما و من كو آن طرف كان يار ماست اى رهيده جان تو از ما و من * اى لطيفه روح اندر مرد و زن مرد و زن چون يك شود آن يك تويى * چونكه يكها محو شد ، اينك تويى اين من و ما ، بهر آن برساختى * تا تو با خود نرد خدمت باختى تا من و توها همه يك جان شوند * عاقبت مستغرق جانان شوند جسم ، جسمانه تواند ديدنت * در خيال آرد ، غم و خنديدنت دل كه او بستهء غم و خنديدن است * تو مگو كو لايق آن ديدن است